تبليغاتX
داستان کوچولو

داستان کوچولو

لطفا نقد کنید حتی از نوع بیرحمانه!!

خسته شدم دیگه نمی کشم!
از فردا این کار رو ول می کنم.روحم داره داغون می شه.
چقدر کشت و کشتار چقدر خونریزی اینا که همشون بی گناهن.
فردا صبح اول وقت علنا"اعلام می کنم که دیگع سر این کار نمی رم.
آره ٬فردا صبح عمل می کنم.

سرباز ها همه به خط !!!!!
-گروهان اول دور زندان مرکزی
-گروهان دوم کنار بازار بزرگ
-گروهان سوم کنار کاخ ریاست جمهوری
-گروهان چهارم ..........

الا ن موقعشه٬ همین الان داد می زنم من دیگه نیستم آخه این مردم بیگناه چیکار کردند آزادی حق اوناست اعتراض حق اوناست.
سرباز با یک حرکت سریع یوزی  را در دست گرفت چشمانش برقی زد و با بی تفاوتی به گروهان خود برگشت و یوزی کوچک........


بدبخت امروز هم نتوانست حرف دیشبش را عملی کند.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 11:45  توسط سید حمید مهدوی  | 

اه لعنتی این تاکسی هم اورا سوار نکرد.

- بچه رو چی کار کنم پول دانشگاهش رو از کجا بیارم

- وای فردا هم که سر برجه .....صاحبخونه رو بگو.

بالاخره یه تاکسی پیدا شد.

- خدا رو شکر امروز دیر کرد نخوردم...............

سه ساعت بعد

- نه آقا جان نمیشه این زمین مال مردمه. دست من که نیست.

- حالا نمی شه شما یه کاری بکنین.

- نه آقا جان نمی شه حالا اون بنده خدا تو باغ نیست من که نمی تونم حقشو بخورم.

- اگه بشه ما هم جبران می کنیم ها.

- یعنی چی؟

- یعنی اینکه.....

10 تا تراول یعنی اجاره فردا یعنی شهریه بچه یعنی ماشین برای فرار از تاکسی یعنی خیلی چیز های دیگه.

شش ساعت بعد

با آرامش و لبخند از اداره بیرون آمد.به پشت سرش نگاه کرد چقدر راحت و سبک شده بود. چه تصمیم خوبی گرفته بود.بالاخره تکلیف خودش رو با خودش مشخص کرده بود.

-از امروز برای صرفه جویی سوار اتوبوس می شم ......خدا روزی رسان است!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 19:12  توسط سید حمید مهدوی  | 

-می زنمش :می کشمش :مرتیکه بی همه چیز آدم هم این قدر نامرد می شه؟!!؟

از خیابان وارد کوچه شد.

-آخه من غیر از خوبی که کار ی برای تو نکرده بودم نامرد!!

راست می گفت فقط خوبی کرده بود ولی جواب خوبی.......چیز دیگری بود.

-حیف از من .....چقدر برات مایه گذاشتم.

به در خونه دوستش رسید.

-الان با لگد در رو می شکونم!!!

هااااااااااااااااااااااااااااا وووووولی

-یه دقیقه مکث کرد .به دستاش نگاه کرد.به پاهاش به بدنش

به آرامی به در خونه نگاهی کرد.یادش اومد مردی که پشت اون در هست کلی بدی بهش کرده. یه نکته دیگه هم یادش اومد.

"""من با اونی که پشت درهست فرسنگ ها کیلو متر فاصله دارم"""

مشتش رو پایین آورد.لبخند زد و.....................رفت برای همیشه!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 20:46  توسط سید حمید مهدوی  | 

يك روز سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد. شخصي نشست و چند ساعت به جدال پروانه براي خارج شدن از سوراخ كوچك ايجاد شده درپيله نگاه كرد.

سپس فعاليت پروانه متوقف شد و به نظر رسيد تمام تلاش خود را انجام داده و نمي تواند ادامه دهد.

آن شخص تصميم گرفت به پروانه كمك كند و با قيچي پيله را باز كرد.   پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما بدنش ضعيف و بالهايش چروك بود.

آن شخص باز هم به تماشاي پروانه ادامه داد چون انتظار داشت كه بالهاي پروانه باز، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت كنند.

هيچ اتفاقي نيفتاد!

 در واقع پروانه بقيه عمرش به خزيدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند.

چيزي که آن شخص با همه مهربانيش نميدانست اين بود که محدوديت پيله و تلاش لازم براي خروج از سوراخ آن،   راهي بود که خدا براي ترشح مايعاتي از بدن پروانه به بالهايش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پيله بتواند پرواز کند.

گاهي اوقات تلاش تنها چيزيست که در زندگي نياز داريم.

اگر خدا اجازه مي داد که بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم، به اندازه کافي قوي نبوديم و هرگز نميتوانستيم پرواز کنيم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 11:23  توسط سید حمید مهدوی  | 

اين داستان مال خودم نيست ولي بسيار زيبا بود حيفم آمد بقيه نخوانند:

آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما  نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"


شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن

گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."


شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."


و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي که در نبود نور می آید.



نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 11:35  توسط سید حمید مهدوی  | 

تصمیم خودمون رو گرفته بودیم.پدر و مادرش به هیچ عنوان اجازه ازدواج ما رو نمی دادند.

با هم به بالای پل رودخانه رفتیم.خود کشی تنها راه وصال ابدی ما بود. نم نم برف روی صورتمون می خورد وداغی اشک هامون رو قدری می گرفت.اون گفت که نمی تونه دوری من رو تحمل کنه و می خواد اول بمیره.

چه چهره زیبا و معصومی داشت وقتی که ناگهان خودش رو توی رودخانه انداخت و من هم بلافاصله پس از اون........................

 

یقه کتم رو دادم بالا و دستکش  هام رو پوشیدم آخه هوا خیلی سرد بود! من هم حال و حوصله خیس شدن نداشتم !!!!!؟!؟!؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 21:7  توسط سید حمید مهدوی  | 

زنگ 30 ثانيه خورد.حريفم با حساب 4-5 از من جلو بود.ميدانستم كه حريف قدر و باهوشيه و توي اين 30 ثانيه فقط بازي رو اداره مي كنه ميدونستم اگر من حمله كننده باشم روي ضد حمله امتياز ازدست مي دهم و امتياز 6 يعني از دست دادن طلا.

تو بد مخمصه اي گير كرده بودم ثانيه ها به سرعت مي گذشت واين وقت براي من بود كه از دست مي رفت.

12 سال زندگي ورزشي ام تمرين هاي سخت و طاقت فرساي آماده سازي ام آرزوهاي مردم توقعات پدر ومادرم همه وهمه در گرو اين چند ثانيه بود.

29-28-27-......20 نه انگار تمام درهاي دنيا روي من بسته شده بود.دائم رقص پا مي كردم چپ و راست شايد يه روزنه اي پيدا بشه حريف رو بازي مي دادم ولی انگار نه انگار حريفم خيلي قدر بود تصميم گرفتم او را دور بزنم ولي اون خيلي باهوش بود قرص و محكم تو مركز تاتمي(زمين مسابقه)باقي مانده بود.ومنتظر بود من كوچكترين خطايي بكنم تا سند مرگم رو امضاءكنه.

10 ثانيه مونده

9-خدايا كمكم كن

8-يعني من باختم

7-پس تكليف اون همه زحمت چي مي شه

6-لا مصب چرا تو بايد به پست من بخوري

5-بيچاره مادرم

4-خدايا خواهش مي كنم

3-نه نه...

2-گنده بك لعنتي !!!!به دستش نگاه كردم كه تاچند لحظه ديگر به عنوان برنده بالا مي رود .... ولي .. نه تو گار گيري قدري مشكل داره

1-هرچه بادا باد ضربه ام را زدم ....

دينگ دينگ دينگ زنگ پايان مسابقه خورد از خوشحالي به هوا پريدم ضربه ام حتما"2 امتياز داشت.

 طلا..............................

 من بردم. من بردم.

  ولي .......

داور نظر ديگري داشت!

در آن مسابقه دوم شدم و مدال طلا از دستم رفت ولي هيچگاه تلاش زيباي خودم را فراموش نمي كنم.

 هر چند كه يك ثانيه دير بود.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 21:54  توسط سید حمید مهدوی  | 

مرد یخی مرتب وآراسته با کروات وکت وشلواربه سر میز صبحانه آمد پیشخدمت بدون سروصدا صبحانه اورا آورد و او مشغول خوردن شد.تنها مثل همیشه

بعد از صبحانه به کتابخانه رفت و مشغول مطالعه شد.ساعت 12 به اتاق ناهارخوری رفت و طی 15 دقیقه غذایش راخورد. تنها مثل همیشه

پس از ناهار استراحت کرد و حوالی عصر به سمت اصطبل رفت تا آماده اسب سواری شود. پیشخدمت درب قصر را باز کرد و مرد یخی آرام و باوقار به سمت جنگل رفت و پس از یکساعت و نیم برگشت.تنها مثل همیشه

سر ساعت 8 به اتاق غذاخوری رفت و شامش را خورد. پس از شام نیم ساعتی تلویزیون نگاه کرد وبعد از آن به رختخواب رفت و خوابید .باز هم تنها مثل همیشه

 

ااااااااااااااااااااه.من از تنهای او خسته شدم!!!!شما چطور؟
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 21:14  توسط سید حمید مهدوی  | 

پیرزن چارقدش را سرش کرد.از زیرزمین تا طبقه سوم چهار طبقه راه بود.پاهایش دردمی کرد و کمرش راست نمی شد.حتی فکر رفتن این همه پله هم اورا سخت می آزرد ولی چاره ای نبود.این راه را می بایست برود.پله ها راکم کم طی می کرد.درد آرتروز بدجوری امان او را بریده بود

.طبقه اول را طی کرد.

یاد آن روزهاافتاد که بامرحوم همسرش و بچه های فامیل چادر امام حسین را برپا می داشتندوپیرزن یک تنه برای دسته های عزادارغذا می پخت.باور نداشت که همین زانوهای ناتوان حتی 20 ساعت اوراسرپا نگه می داشتند.

طبقه دوم هم داشت تمام می شد.

برای لحظه ای روی پاگرد طبقه دوم نشست.از شدت درد اشک در چشمانش جمع شده بود.ولی جرات ناله کردن نداشت .حتی آهسته هس هس می کرد تا در این وقت شب همسایه ها از خواب بیدار نشوند.

طبقه سوم را طی می کرد.

چه شیرین بود آن روزها….آن روزهای که آقا از محضر برمی گشت و او سفره را پهن می کرد.از این سر تا آن سر و همه بچه ها دور تا دور آن می نشستند.چه آشپزخانه ای چه حیاطی چه خانه ای.

پاگرد سوم را هم رد کرد.فقط چند پله تا طبقه چهارم فاصله داشت.

چه می شد کرد در هر صورت بچه ها خاته می خواهند.می خواهند پیشرفت کنند و نباید مانع آنها شد.خانه کلنگی آنها چه زود تبدیل به آپارتمان شد.ولی او ناراضی نبود خوشحالی بچه ها و فکر اینکه این زیر زمین تنگ روزگاری حمامی بود که آقا خود را در آن می شست برایش کافی بود.

تمام شد به طبقه چهارم رسید.

چند لحظه ای نفسی تازه کرد.با نگرانی به اطراف نگریست ناگهان لبخندی زیبا سراسر صورتش را فرا گرفت.آرام شد .درد پایش را فراموش کرد.برایش مهم نبود که چقدر فرتوت شده –به آرامی برگشت وبه پله ها نگاه کرد .دیگر برایش وحشتناک نبودند.باخیالی راحت به پایین رفت.ود رزیر زمینش خوابید-اسوده و راحت.

او چه دیده بود؟!؟!

کفش های پسرش.

.کفش ها آن جا بود.یعنی پسرش به خانه رسیده بود.

.مانند تمام شب های قبل.

و مثل تمام شب های آینده.

مادر جون سال نویت مبارک آیا تو سال دیگر هم در بین ما هستی!؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 16:28  توسط سید حمید مهدوی  | 

 -اين شوفاژ يه وقت نسوزه!آب قطع ها!

-مامان  منبع انبساطش پره ديروز نگاه كردم

 

-واي!! اه؟! افتاديم تو اتو بان! حالا چيكار كنيم؟ مي خواستم براي علي شير بگيرم!

-مادر من !! از مغازه در خونه مي خرم.

 

-واي خسته شدم .... قربون دستت بيا اين خريد ها رو از من بگير.

-چشم مامان الان مي آم.

 

-از صبح آب نداشتيم شام درست نكردم.

-طوري نيست تخم مرغ مي خورم. براي شما هم درست كنم؟

 

چند وقت بود .... متوجه تغييراتي در رفتار مادرش شده بود.

مادرش خسته نازك دل و آرام شده بود.

مادر مهربان او كم طاقت و بي حوصله شده بود.

كد بانوي خانه از كار خانه فراري بود.

مشكالات جسمي –كلسترول – چربي خون و......

با خود فكر كرد شايد هم اين قسمتي از اخلاق زنان است؟نه اين نمي تواند باشد.

قدري فكر كردو چيزي يادش آمد."سال تولد مادرش".

 

بله مادر او پير شده بود!!!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 20:55  توسط سید حمید مهدوی  |